• امروز جمعه 29 شهریور 1398
  •  
     

    شرکت شمسا

    مشكلات ناشی از ناامنی و نبود اماكن اقامتی و حمل‌ونقل، تغذیه‌ نامناسب و قیمت‌های كنترل‌نشده، سازمان حج و زیارت را بر آن داشت...
    ادامه...

     
     
     
     

     


     
     

    در محضر هاني بن عروه

    نامه الکترونیک چاپ

    خاندان
    هاني فرزند عروة بن نمران از ياران پيامبر(صلي الله عليه و آله) به شمار مي رود. پس از وفات پيامبر، او از دوستداران امام علي(عليه السلام) بود و در سه جنگ امام شرکت داشت. وي همراه حجربن عدي، عليه معاويه قيام کرد. پس از دستگيري، معاويه خواست همراه حجر، عروه را بکشد ولي با شفاعت زياد بن ابيه از کشتن هاني صرف نظر و او را آزاد کرد.
    از تاريخ ولادت و دوران کودکي هاني اطلاعاتي در دست نيست، مورخان و عالمان او را جزو صحابه و ياران رسول خدا(صلي الله عليه و آله) شمرده اند. هاني بن عروه از محبان و دوستان امام علي(عليه السلام) است و پس از وفات رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، از طرفداران ولايت به شمار مي رفت. از افتخارات او اين است که در 3 جنگ (جمل، صفين و نهروان) عليه دشمنان امامت شمشير زد. وي پيشوا و بزرگ قبيله مراد بود، هنگامي که مي خواست به جايي رود، 4000 زره پوش و 800 پياده، او را همراهي مي کردند.

    هاني ميزبان مسلم
    مسلم بن عقيل، سفير امام حسين(عليه السلام) در ابتداي ورود به کوفه به منزل مختار ثقفي وارد شد. پس از ورود عبيدالله به کوفه، مسلم براي ادامه فعاليتهايش، منزل مختار را ترک کرد و وارد منزل هاني شد، هاني هم او را پذيرفت.
    عبيدالله از طريق عادي نتوانست مخفيگاه مسلم بن عقيل را پيدا کند، لذا به فکر حيله افتاد. غلامي داشت به نام معقل، سي هزار به او داد تا به بهانه کمک به لشکر مسلم بن عقيل، با ياران او ارتباط برقرار کرده و مخفيگاه مسلم را پيدا کند. معقل در مسجد کوفه با مسلم بن عوسجه ديدار کرد و مطلب خود را گفت. مسلم بن عوسجه که از نيت او بي خبر بود، وي را به منزل هاني برد و به مسلم بن عقيل معرفي کرد.
    معقل پس از انجام مأموريت، نتيجه را به امير گزارش کرد. عبيدالله که مطمئن شد، مسلم در خانه هاني به سر مي برد، محمد بن اشعث، اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج پدر زن هاني را خواست و از آنها پرسيد که چرا هاني به ديدن ما نمي آيد؟ جواب دادند: اطلاع نداريم، فقط مي دانيم مريض است. عبيدالله گفت: «من نيز مي دانم که مريض بود، ولي اکنون خوب شده و اگر يقين داشتم هاني مريض است، حتماً او را عيادت مي کردم. شما نزد هاني برويد و از طرف من بگوييد حق ما را نگه دارد و به ديدنمان بيايد، دوست ندارم شخصيت بزرگي چون او از ما فاصله بگيرد و حرمتش ناديده گرفته شود.»
    گفتند: «هاني را امان ده; زيرا تا امان ندهي، نخواهد آمد.»
    عبيدالله گفت: «امان؟! مگر چه کرده است که امان بخواهيد؟ برويد و اگر نيامد، امان دهيد.»
    آن سه نفر نزد هاني رفته و پيغام عبيدالله را به او رساندند. هاني در جواب گفت: «مريض بودم و نتوانستم به ديدار امير بيايم.» پيغام رسانان گفتند: «ابن زياد خبر دار شده که خوب شدي و بر درِ منزلت مي نشيني، تو را سوگند همراه ما بيا» و در اين باره خيلي اصرار کرده و به او امان دادند.
    هاني بن عروه لباس پوشيد و سوار بر اسب، به طرف دار الاماره حرکت کرد، هنگامي که به نزديکي آن رسيد، احساس ترس کرد و به حسان بن اسماء گفت: «برادر زاده! به خدا سوگند از اين مرد(عبيدالله) مي ترسم، نظر تو چيست؟»
    حسان که از نيت پليد عبيدالله بي خبر بود، گفت: «عمو جان به خدا سوگند هيچ احساس ترس نسبت به تو نمي کنم.»

    اسير ابن زياد
    هاني بن عروه وارد قصر شد، در اين هنگام مراسم عروسي عبيدالله با امّ نافع دختر عمارة بن عقبه بود و شريح، قاضي کوفه نيز حضور داشت. تا چشم عبيدالله به هاني بن عروه افتاد، گفت: «آدم خائن، با پاي خويش نزد تو آمد!» هاني تا سخن تند و عتاب آميز امير را شنيد، گفت: «اي امير چه اتفاقي افتاده است؟» عبيدالله در جواب گفت:
    «هاني! ساکت شو، اين کارها چيست که در خانه ات انجام مي دهي که به ضرر ما و همه مسلمانان است. مسلم را به کوفه کشانده و در خانه ات راه داده اي و برايش جنگجو و سلاح جمع مي کني؟ گمان مي کني کارهايت از چشم ما پوشيده است؟»
    هاني سخن عبيدالله را منکر شد. عبيدالله بار ديگر حرفش را تکرار کرد و هاني نيز انکار نمود. در اين هنگام عبيدالله دستور داد معقل را حاضر کنيد. جاسوس و غلام عبيدالله وارد مجلس شد و هاني فهميد، عبيدالله جاسوس فرستاده و جاي انکار نيست. رازش برملا شده است، به او گفت:
    «به خدا سوگند نه من کسي را نزد مسلم فرستادم و نه او را به خانه خود دعوت کردم بلکه او به خانه ام پناهنده شد و من شرم کردم او را رد کنم، لذا پناهش دادم، اکنون که متوجه شدي، مهلت بده برگردم و مسلم را از منزلم بيرون کنم تا هر کجا که مي خواهد برود.»*

    ميهماندار با وفا
    ابن زياد گفت: «از اينجا بيرون نمي روي تا مسلم را بياوري.»
    هاني در جواب در خواست عبيدالله گفت: «به خدا سوگند، هرگز او را نزد تو نخواهم آورد، آيا ميهمان خود را به تو بسپارم تا او را بکشي؟»
    عبيدالله بار ديگر حرفش را تکرار کرد ولي هاني مصمّم و با اراده قبول نکرد.
    در اين هنگام، مسلم بن عمرو باهلي از عبيدالله خواست که خصوصي با هاني صحبت کند. ابن زياد اجازه داد، آنگاه هاني را به گوشه اي برد و با او به گفتگو پرداخت، او را نصيحت کرد دست از ياري مسلم بردارد. ناگهان بحث ميان آن دو بالا گرفت به طوري که همه اهل مجلس صداي آنها را مي شنيدند.
    مسلم بن عمرو به هاني گفت: «تو را به خدا، خودت را به کشتن مده و خاندانت را در بلا و سختي نينداز.
    مسلم بن عقيل پسر عموي اين قوم است، آنها او را نمي کشند و ضرري به او نمي زنند، او را تسليم امير کن.»
    هاني بن عروه در جواب وسوسه هاي مسلم بن عمرو گفت:
    «به خدا سوگند همين ننگ و ذلّت مرا بس، که با وجود يار و ياور و بازوي سالم، پناهنده و ميهمان و قاصد پسر پيامبر را تحويل دشمن دهم، به خدا سوگند اگر تنها و بدون يار و ياور هم باشم، او را تحويل نخواهم داد مگر آنکه خودم را قبل از او بکشند.»
    ابن زياد که سخنان هاني را مي شنيد، گفت: «هاني را نزد من بياوريد.»
    هنگامي که هاني بن عروه را نزديک عبيدالله بردند، ابن زياد گفت: «هاني! يا مسلم را تحويل بده يا گردنت را خواهم زد.» هاني بن عروه که رييس و بزرگ قوم مراد بود، گفت: «اگر بخواهي مرا بکشي، خواهي ديد که شمشيرهاي فراواني، اطراف کاخت خواهند درخشيد.»
    عبيدالله که به شدّت عصباني شده بود گفت: «برايت متأسفم، آيا مرا از برق شمشير خاندانت مي ترساني؟!» آنگاه دستور داد او را جلوتر آوردند و با عصايي که در دست داشت چنان بر بيني و پيشاني و صورت هاني زد که بيني هاني شکست و خون، صورت و محاسن او را پوشاند و بر لباسش ريخت.
    ضربه عصاي ابن زياد به قدري محکم بود که عصا شکست.
    در اين لحظه، هاني بن عروه با شجاعت قصد کشتن عبيدالله را کرد و قبضه شمشير يکي از نگهبانان را گرفت و کشيد، ولي نگهبان ديگر فرصت هر اقدامي را از هاني گرفت.
    ابن زياد که به شدت عصباني بود، گفت: «تو از خوارجي و خدا خونت را بر ما حلال کرد.» و دستور داد او را در يکي از اتاقهاي قصر، زنداني کردند.

    خيانت شريح قاضي
    شايعه شهادت هاني در شهر کوفه پيچيد، جنگجويان قبيله مذحج به فرماندهي عمرو بن حجّاج، قصر عبيدالله را به محاصره در آوردند. عبيدالله بن زياد که وحشت کرده بود، به شريح قاضي گفت: «برو و هاني بن عروه را ببين و بعد بر بام قصر برو و خبر سلامتي هاني را به آنها بده.»
    شريخ نزد هاني آمد، هاني وقتي چشمش به شريح افتاد گفت: «مي بيني که با من چه کرد؟»
    شريح گفت: «تو که زنده اي.»
    هاني گفت: «با اين وضع زنده ام! به قوم من بگو اگر بروند مرا مي کشد.»**
    شريح قاضي به مردم که قصر را محاصره کرده بودند گفت:
    «اين حماقت چيست؟ مرد زنده است و با امير گفتگو مي کند.»
    مردم هم که اين سخن را از قاضيِ بزرگ کوفه، شريح شنيدند، پراکنده شدند.

    شهادت
    پس از شهادت مسلم بن عقيل، عبيدالله دستور داد او را به بازار گوسفندفروشان ببرند و گردنش را بزنند. سربازان حکومتي، هاني را به بازار آوردند، او با صداي بلند مي گفت: «آي مذحج، که مذحج ندارم، مذحج کجاست؟»
    وقتي ديد، هيچ کس او را ياري نمي کند، به زور ريسمانش را باز کرد و گفت: «عصا يا کارد يا سنگي و يا استخواني نيست که انسان از خودش دفاع کند؟»
    نگهبانان او را محکم بستند، رشيد ترکي غلام عبيدالله گفت: «گردنت را کشيده نگه دار» هاني گفت: «من تو را بر کشتن خودم، ياري نمي کنم.» رشيد ضربه اي زد ولي کارگر نيفتاد. هاني گفت: «إِلَي اللهِ الْمَعادِ، اَللّهُمَّ إِلي رَحْمَتِکَ وَ رِضْوَانِکَ».
    «بازگشت، به سوي خداست، خدايا مرا به سوي رحمت ورضوانت واصل کن.»
    رشيد با بي رحمي ضربه اي ديگر بر هاني زد و او را به شهادت رساند.
    روز شهادت هاني بن عروه، هشتم ذي الحجه سال 60هـ . ق. بود و هاني 83 يا 90 سال سن داشته است. پس از شهادت هاني و مسلم، به دستور عبيدالله، جنازه آن دو را در بازار چرخاندند و براي ايجاد رعب و وحشت، بدن ها را بر دار زدند. عبيدالله سرهاي مطهر هاني و مسلم را به همراه نامه اي، براي يزيد فرستاد. در قسمتي از اين نامه آمده است:
    «مسلم به خانه هاني پناهنده شد و من به وسيله جاسوسان و مردماني که به نزد او فرستادم، آنان را اغفال نمودم و به مکر و حيله، آن دو را از خانه بيرون آوردم و گردن هر دو را زدم و سرهاي آن دو را نزد تو فرستادم.»
    هنگامي که خبر شهادت هاني و مسلم بن عقيل به امام حسين(عليه السلام) رسيد، امام چندين مرتبه گفت: " إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ"، رحمة الله عليهما. و به قدري اين جمله را تکرار کرد که اشکهاي مبارکش بر گونه ها جاري شد.

    انتقام از قاتل هاني
    عبدالرحمان بن حصين مرادي، رشيد ترکي را در رود خازر*** در جنگ ابراهيم بن مالک اشتر، ديد، گفت: «خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم» و آنگاه به او حمله کرد و کشت.

    مرقد
    پس از شهادت مسلم و هاني، قبيله مذحج از عبيدالله اجازه گرفته و آن دو را در کنار دارالاماره به خاک سپردند. بنا به برخي نقل ها، پيکر هاني چند روز بر زمين ماند تا اينکه همسر ميثم تمار شبانه که همه خواب بودند، آن را به خانه برد و نيمه شب، جسد هاني را در کنار مسجد کوفه به خاک سپرد. تاريخ ساخت و تکميل حرم هاني بن عروه تقريباً با حرم مسلم مشترک است.


    پي نوشت ها:
    * متن و ترجمه لهوف، ص75 ; تاريخ طبري، ج7، ص2941، (شايد به خاطر تقيه اين حرف ها را زده است).
    ** و طبق نقلي ديگر گفت: اي شريح از خدا بترس او مرا مي کشد. (تاريخ طبري، ج7، ص2920)
    *** نهري بين موصل و اربيل.

    منبع: ره توشه عتبات عاليات؛ جمعي از نويسندگان

    .